تفاوت دوستی بازندگی مشترک


در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. بسیاری از جوانان تصور می‌کنند که زندگی مشترک و شرایط به وجود آمده در زمان ازدواج مانند شرایطی است که در زمان دوستی یا نامزدی بین دو طرف حاکم بوده است و مقایسه بین این دو شرایط برای تعدادی از زوج ها باعث شده تا بدبینی خاصی نسبت به زندگی مشترک داشته باشند. در حالی که دنیای دوستی و نامزدی دنیای بسیار متقاوتی از زندگی مشترک می‌باشد.

دنیای دوستی دنیای رویاها و ایده آل هاست در حالی که زندگی مشترک دنیایی کاملا حقیقی و ملموس است. دنیایی که در آن خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است و تنها می‌توان با تلاش و کوشش و صبوری دنیای ایده آلی ساخت. دنیای دوستی سراسر شیرینی، امید و شرایط مطلوب است. اینجا مرد مورد علاقه ات کاملا در اختیار توست. برای با تو بودن به اندازه کافی فرصت دارد تنها به تو می‌اندیشد و به همه خواسته هایت تن در می‌دهد. زن مورد علاقه ات به همان گونه است که تو می‌خواهی، تنها به فکر توست و برای رضایت و خوشنودیت تلاش می‌کند.

در زمان دوستی از گذشته خود به راحتی صحبت می‌کردی، از همه خواسته هایت بی پرده سخن به میان می‌آوردی و احساس می‌کردی که گذشته و حالت از خودت می‌باشد. و آزاد هستی تا در انتخاب خود تجدید نظر کنی. همه چیز را عاشقانه می‌نگریستی و از کمی ها و کاستی ها به راحتی می‌گذشتی چون باور داشتی که باید این زندگی رویایی را شیرین نگاه داشت و برای شیرین بودن آن باید از عیب ها گذشت. اما همین که وارد زندگی مشترک می‌شوی شرایط کاملا تغییر می‌کند. اینجا دیگر صحبت از تحمل کردن است. اینجا صحبت از یک عمر زندگی است. اینجا خوبی و بدی، شیرینی و تلخی و زشتی ها و قشنگی ها در کنار همدیگر است. در دنیای دوستی محبوب تو خود را به شکلی ایده ال به تو ارایه می‌کرد اما در زندگی مشترک تو باید از او یاری ایده آل بسازی.

دنیای دوستی دنیای نیاز های عاطفی، و نیازهای غریضی است. در این دنیا برای رسیدن به خواسته هایت باید محبوب و مطلوب دوستدار خود باشی. اینجا رفع نیاز هایت در ردیف اول اولویت های زندگیت می‌باشد بنابراین خود را برای برآورده شدن نیاز های عاطفی یا دیگر نیاز های غریضی خود آماده می‌کنی. اما در زندگی مشترک با برآورده شدن این نیازها، مسائل دیگری در اولویت زندگی قرار می‌گیرند. و مردان براساس ساختار مغزی و نوع وظیفه ای که در طول تاریخ آفرینش بر عهده آنها گذاشته شده کار و موفقیت های اجتماعی خود را در راس همه امور قرار می‌دهند. اما زنان ایده آل ترین شرایط زندگی برای آنها زمانی بود که مرد مورد علاقه شان تنها به آنها فکر می‌کرد و هیچ چیز جز زن محبوب شان در اولویت کار آنان نبود.

اما با ادامه زندگی و هویدا شدن نیاز های اساسی دیگر مرد، زنان از رابطه معشوقانه خود سر خورده شده و تصور می‌کنند که: محبت و عشق مرد مورد علاقه آنها کم رنگ شده است. بنا براین نسبت به همه روابط مشترک حساس شده که این حساسیت تصور سلطه طلبی و زیاده خواهی زنان را در افکار مردان پرورش می‌دهد و این مسئله خود باعث می‌شود تا در برابر نیاز عاطفی و احساسی زنان واکنش های منفی از خود بروز دهند. اینجا یک رابطه ساده وعاطفی تبدیل به رابطه ای پیچیده و پر از شک و ظن می‌شود که حل آنها تنها به دست روانکاوان متبحر انجام می‌پذیرد.

بزرگترین اشتباه زنان در این مرحله از زندگی این است که به حساسیت های خود دامن بزنند. یا بین خود و محبوبشان فاصله ایجاد کنند. یا تصور کنند که اگر با مردی دیگر ازدواج می‌کردند عشق آنها همیشه پر رنگ و ثابت بود. در حالی که همه مردان برای آشنا شدن به روحیات زنان و تطبیق دادن روحیات خود با زنان مورد علاقه شان نیاز به کسب مهارت عشق ورزی دارند که این وظیفه اصلی هر زنی است که مرد مورد علاقه خود را در مهارت بیان احساسات درونی و عشق ورزی متبحر کند.

او باید خود را به مرد مورد علاقه خود نزدیک تر کرده و به او بفهمانند که من یک زنم. من کانون عشق و عاطفه هستم. من دوست دارم وقتی با من زیر یک سقف هستی دنیای مردانه خود را فراموش کنی و چون من تو هم به یک کانون عشق و محبت تبدیل شوی. همچون زمانی که آرزوی با هم بودن را در سر می‌پروراندیم. محبت تو برای من تنها زمانی که نیاز جنسی داری برایم کافی نیست بلکه من باید دایم و پیوسته از تو انرژی محبت و عشق بگیرم تا بتوانم شاداب و با طراوت زندگی کنم.

زنان تصور نکنند که تنها با بیان یک بار این جملات وظیفه آموزش مرد مورد علاقه خود را به پایان رسانده اند. بلکه این کار نیاز به پشتکار و به کار گرفتن فنون و جذابیت های زنانه است. چون مردان وظیفه مهارت عشق ورزی و بیان احساسات خود را فراموش می‌کنند چون این وظیفه اصلی آنها نیست و نیمکره مغز آنان که وظایف غیر احساسی و عاطفی را به عهده دارد بزرگتر از نیمکره مغزی است که وظیفه عاطفی و احساسی را به عهده دارد. در ضمن مردان موجودات تنوع طلبی هستند که اگر آنان را رها کنید زنی دیگر را همچون شما اسیر نیازهای عاطفی و جنسی خود می‌کنند.

در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. در این نوع زندگی باید از خرد و اندیشه کمک گرفت و به خود و محبوبمان بفهمانیم که هر انسانی دارای معایب و محاسنی است و پیدا کردن فردی که فقط خوبی در او باشد محال است همانطور که خودم یا شما دارای نقاط ضعف و عیب هایی هستیم.

برای همسرم

 
 
تقدیم به نازنینی که دیگه میشه گف شده همه وجودم:
 
گرچه هزارتا گل شکفت وکلی غنچه ها گل کردن ولی من هیشکدوم این گلا رو با ذره ای از گل
 
وجودت نه تنها عوض حتی مقایسه هم نکردم.
 
من تورو با دنیاعوض نمیکنم.تو دنیای منی آخه آدم که دنیاشو عوض نمیکنه.
 
قبلنا"مردوزن "بودن اصن شوهرکردن برام معنی نداشت.اما تواین چن وقت که با جواهری عین
 
خودت زندگی کردم فهمیدم مردبودن خوبه.زندگی قشنگه.گاهی اوقات توکارخدامیمونم که چرا
 
انقدماهی انقده مهربونی.هرچی من بدی وخطا کردم شما گذشت وصبوری پیشه کردی.
 
مرد که تو باشی زن بودن خوبه ، بخدا نمیدونی واسه تو خانمی کردن چه کیفی داره
 
واسه تو ناز خریدن چه عالمی داره همه میگن دیوونه شدی این همه صبروتحمل رو به خاطر اون خریدی؟
 
 این همه سختی لازم نبود. ولی اونا نمیدونن که من واقعا دیوونه توأم نمیدونن اگه تو رو داشته باشم
 
 به هر چی میخوام میرسم.
 
اونا حتی معنی واقعی عشق و نمیدونن دلشون برای گلا تنگ نمیشه وقتی ام که بارون بزنه چتر میگیرن
 
دسشون.عاشق عطرسیب نیستن.نمیدونن عاطفه خریدنی نیس.مهرومحبتت عددی نیس.
 
مهرمن بتو یه قلب کوچیک اما پرازلطف و صفاست.صفاوسادگی.یه عاشق واقعی که تا آخرعمردوست
 
 داره.همسرمهربان و فداکارم اگه که چه بگم میدونم خطاهایی کردم ک قلب مهربونتو آزردم.منو
 
بخاطر تموم بدیهام ببخش نه بخاطر خودم بلکه بخاطر خودت تاقلب رئوفت محل کینه نشه.
 
 
اونقدر میخوامت همه باهات بد شن
 با حسرت هر روز از کنار تو رد شن
حالم عوض میشه حرف تو که باشه
اسم تو بارون عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیست
کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست
 
 
دوست دارم اندازه خدا.اندازه تموم این کوهها همه جنگلا...دریاها...تاقیامت...
 
قده خورشیدقده تک تک ستاره ها.اندازه هفتا آسمون خدا  میخوامت...
 
انقد برام عزیزی که نگو
 
 بهترین هایی رو برات آرزو دارم که هیشکی  برام آرزو نکرد...
 

رمضان...


سلام اي ماه فضل وجود و رحمت

 

سلام اي ماه خوب اي ماه نعمت

 

سلام اي ماه احسان و کرامات

 

عطايم کن کمي سوز و مناجات

 

بيا اي ماه اشک و سوز و آوا

 

مرادعوت نموده پور زهرا

 

کجابودي؟ببين چشم انتظارم

 

براي ديدن تو بي قرارم

 

تواي ماه خدا اعجازکردي

 

درباغ جنان را باز کردي

 

گدايان خسته و بيچاره هستند

 

در اين مهمانسرا آواره هستند

 

بيابنگر که من غرق گناهم

 

خريداري ندارم بي پناهم

 

بيا تا باتو من محشور گردم

 

کمک کن تاز عصيان دورگردم

 

کمک کن تا به نفسم چيره گردم

 

مريضم من تويي داروي دردم

 

کمک کن تا از گنه دوري گزينم

 

کمک کن پيش خوبانت نشينم.

مرا آنگونه که دوس داری...

تقدیم به یگانه معشوق عزیزم:

 مرا آنگونه که دوست داری تصور نکن من سوژه گالری پرتره عکس هایت نیستم من همینم،بدون فتوشاپ..

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم.

دو چشم آبی ات را میپرستم

لبا ن عنابی ات را میپرستم

برای من تو بی تابی مکن یار

که من شادابی ات را میپرستم…

 شاید چون....... شاید....... تو بگو دلیلشو دلیلی داری برای گفتن؟ برای رفتن .

برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت..... شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی گمونم نمی تونی حتی خودت جای خالیتو تو

دلم پر کنی

 چشمانم در آسمان به جستجوی آخرین ستاره ی شب است و می روم به اوج ، کنار اون

ستاره ای که در سپهر آرزو یگانه تقدیر من است. از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت

به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي

 گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای

دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود عالمی را به آتش می کشد

در پس پوسته ی حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است

و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری

را می کشد مرا رها مکن.

به سلام ها دل نمی بندم از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت

دوری و دوستی خورشید و ماه

_همانکه نقطه ی عطف زندگی ام شد.عطف بین مرگ و زندگی.عطف بین امیدونا امیدی

واینگونه بود که از مرز بودن ونبودن "بودن"را انتخاب کردم.

_خدا اگه یه درو به آدم میبنده درعوض ده تا دردیگه روباز میکنه منتاهاما آدما انقدبی انصافیم

بسکه غرق دربسته شدیم درای باز رونمی بینیم...

_خداجون بخاطرهمه چی شکر...منوهرجوری که دوس داری مجازات کن ولی هیچوقت رهام نکن.


لحظه عروج...

سلام...

نمیدونم آخرین روز از دیدار پدرم رو چطور بیان کنم؟؟؟زبونم قاصره و این انگشتای کوچیک

من طاقت نوشتن اینهمه شکنجه رو نداره.خیلی تلخ جانفرساتتنها میتونم بگم یه بوس

کوچولو بصورتش زدم انقده صورتش یخ بود که قلبم واقعن بدرد اومد.بوسه ای

که شایدهیچوقت ازذهنم پاک نمیشه...درنهایت هم براش دس تکون دادم وگفتم

شادباشی بابا...

و این بود بابایی که 25سال داشتمش چطور من خاطره 25 سال از خودگذشتگی

وایثار رو  تنها مرور کنم؟

چطور با عکساش زندگی کنم وحرفی نزنم؟

حالا دیگه کت و لباسش و این چن تا عکس شدن همدم تنهایی من...

هنوزم مثل همیشه نگرانشم دلم براش شور میزنه...دلم نمیخاد بابا باخودش فک کن

لحظه ای ازذهن ن پاک میشه...همیشه و همه جابیادشم.اتفاقی که منو از زندگیم

ساقط کردوزمینم زدشاید تموم درارو بروی خودم بسته می بینم...ولی...همه حرفا

که گفتنی نیس...بی خی

_ اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد    تاقیامت دل گریه میخاد

_حس میکنم اتفاقات جالبی قراره بیفته که شایدبشه بهش گف نقطه عطف.

عطف بین مرگ و زندگی یا امیدو نا امیدی.خدابخیر بگذرونه.

               موفق و موید

12روزای سختی که هیچوقت...

خواستم همین اول بگم اونایی که دوس ندارن میتونن نخونن البته یه جورایی حق دارن

چون دردوزخم آدما مال خودشونه و ازاونجایی که من اینجارو دفترخاطرات خودم میدونم میام

مینویسم ازطرفی دوس ندارم کسی که میخونه خسته بشه.پس همین اول بگم من برای دل

خودم اینارو مینویسم.اونایی که خسته میشن نخونن اونایی هم که میخوان بخندن ته نامردیه...

عمل بابا که تموم شد گفت شب بیاین هوش میاد رفتم بابا بهوش نیمده بود

گفتن نگران نباشید صب بهوشه.صبح زود که همه خواب بودن رفتم دیدم بابا سرجاش نیس

کلی جیغ زدم سروصدا کردم گفتم بابام کو؟گفتن اتاق عمله.رفتم پشت دره اتاق عمل مثل ابربهار

های های گریه کردم توعمرم اینجوری ذجه نزده بودم خیلی گریه کردم انگار باباروبرای همیشه

ازدس داده بودم انگار خدای ناکرده بمن خبر داده بودن همینجور گریه میکردم همه زنگ میزدن

ساعت شد12دکتر ازاتاق عمل اومد بیرون گف بیا اتاق من کارت دارم.دکترناراحت بود

من نمیتونستم جلو گریه هاموبگیرم.گف بابات دیشب خونریزی شدیدی بش دس داده

من تاخودموبرسونم طول کشید اگه ناراحت نمیشی باید لبگم بابا ت برای یه لحظه تموم کرد

ما احیارو انجام دادیم بابات برگشت 2واحدبش خون زدیم.ازیه طرف خوشحال بودم گفتم اگه قراربود

بابابره همون دیشب میرفت ازطرفی ناراحت بودم گف بابات حالش وخیمه حالا من چه گلی به سرم

بزنم؟من بدون بابا دق میکنم میمیرم دکترگف قلبشو نبستم بازه تافردا اگه خونریزی نداشت

من میبندمش گفتم من چیکار کنم؟گف دعا...

بدون کوچکترین توجهی به ادامه حرفاش رفتم نمازخونه داداشو دیدم الهی بمیرم چقدناراحت بود

حتی سرنمازم گریم میگرف نمیتونستم جلوموبگیرم غمداربود حال مناسبی نداشتم انگاردنیا

داشت روسرم خراب میشد.نمیتونستم آروم بگیرم.شب تا صب من امام رضارو قسم دادم بجون جوادش

بابامو برگردونه همه روصدازدم کلی صلوات و دعاخیلی التماس خداکردم.ازته دل صداشون زدم.

رفتم بیمارستان دکترگف خداروشکرخونریزیش بنداومده من قلبشومیبندم کلی خوشحال شدم

منوداداش کاملن بی سروصدارفتیم بالاسرباباگریمون گرف خداییش اصلن تحمل اشکای کس دیگه

روندارم اعصابم خردبود حالوروز خوبی نداشتم.اونم ازپشت شیشه اشکام خوردبه شیشه باباپیدانبود

بابای جوون من چی شده؟چه بلایی سرت اوردن؟باباحرف بزن.باباتوروخداچیزی بگو.بابای من ناز نکن

باباحسین توخدمته دم به دیقه زنگ میزنه عمل بابا چیشد؟بابابرگردباباجون هرکی که دوس داری برگرد.

سومین روز عمل بود دکتربیهوشیش گف حال خوبی ندارهگفتم ینی چی؟سکوت کرد.گفتم یعنی بابام میره؟

گف من همچین چیزی نگفتم.خیلی امید داشتم اول اینکه انقدپیش خدا التما س کرده بودم دیگه مطمئن

بودم دل کوچیک منو نمیشکنه.دوم اینککه دکترا اگه امید نمیدادن لا اقل نا امیدمونم نکرده بودن.

دمبال ریزترین نقطه برای بازگشت بابای زحمت کشم بودم...اما قلب ساده من کجا تقدیر بی رحم کجا؟

روزچهارم حسین طاقت نیوردوخودشو رسوندرف اتاق بابا صحبت کرد کلی حرفای خنده دار زدو

گف زینب بابا تکون نخورد حرفی نزد اما اشک ازچشماش اومده بود.پرستارابماخندیدن گفتن این اشکا

غیرارادیه.بابای فریده همینجوربود امابرگشت خیلی ها اینجوربودن اما برگشتن.زمان فقط میبره بهمه

گفتم برین دمبال کاراتون فقط زمان لازمه تابابا برگرده هروقت خب شدبهتون میگم بیابن.

کاش انقد امیدوارنبودم.کاش انقدخوش خیال نبودم...بابای مهربون من...

هیشکی سراغ کارای خودش نرف.چه خبربودمگه؟دکترخودش گف زمان لازمه.داداش پرونده پزشکیشو

میبر پیش دکترای دیگه.ضریب هوشیاری بابارومیپرسیدم نمیگفتن.دیگه بخودم قول دادم وقتی من

ازخداخواستم ایناچکارن مگه؟دیگه ازاون لحظه ببعدش از هیشکدوم هیچ سوالی نمیپرسیدم

فقط ملتمسانه خدارو برای برگشت باباصدامیزدم.دیگه از قرانو کلمات عربی انگارزبونش بامن همزبون نبود

رفتم روبوم خونه آتنا اینا نصف شبی با زبون خودم باهمون زبون فارسی خودم دستمو بردم آسمون

گفتم خداجون توروخدا بابایی که من تب میکردم میمرد الان داره میمیره خداجون قلب من پیشت گیره

کمکش کن.کمکم کن تنها نمونم.خداجون بابامو برش گردون.اون کلی کار داشت تازه50سالشه

بخدامسن تر ازاون عمل قلب باز داشتن بساعت نکشیده بهوش بودن.12 روز...روزایی که هیچوقت

از ذهنم پاک نمیشه.چون هر روزش حتی ساعتش دقیقه هاش ثانیه هاش حت یهرلحظش برام

اندازه 12 سال گذشت.خیلی سخت و جانفرسابود...12روزتمام من همه روز

میرفتم بالاسربابا.با اینکه جواب منو نمدادبا اینکه هیچ حرفی حتی تکونی نمیخورد.من عاشقانه

باهاش حرف میزدم دستشو میگرفتم تودستم انقد ورم داشت که نگو.اما خوشحال بودم تنش گرم

بودنفس میکشه هرچند بادستگاه.بابای زحمت کش من.این حقت نبود.بابا پاشو.آخرای سوره ی یس

معنای قشنگی داشت.گف دلسرد نشو اگه کسی نا امیدت کردمگه ازقدرت خداخبرندارن؟

این ماهستیم اگه بخوایم کسی روبرمیگردونیم اگه هم نخوایم کاری نمیشه کرد.هروقت میرفتم

پیشش 70تاحمدمیخوندم.کلی دعاهای دیگهروز آخرخواب بدی دیدم.ازترس اینکه خواب بدی ببینم

اصلن نمیخوابیدم.خواب تواین12روزبرام معنی نداشت.خواب.غذا.زندگی.کار.خنده.کاراصلی من فقط

دعابدرگاه خدای مهربون بود.کلی امام رضاروصدازدم گفتم اگه باباخوب شدخودم میارمش دسبوست

حسین اینا.مامان.داداش همشون نذرایی کرده بود خداییش اگه اگه بابا خوب میشد خیلی خوشحال

میشد.انتظار پشت اون درا خیلی زجرآوره.پشت درایی که هیشکدوم درکت نمیکردن.پشت داریی که

وقتی بالاسربابامیرفتم براش آب نیسان میبردم میگفتن دیگه این چرت و پرتارونکنیدتوحلق مریض

چراخاک میذارید؟ایناچه میدونن این خاک کدوم سرزمینه؟زمینی که حسین بافرزدانش توش خون

داده بودخاکی که پاکوشفابخشه...تربت کربلا بادعایی جوشن کبیر که خوندیم روهمون خاک...

من نگران ذجه های خودم نیستم ایشالا تک تک دعاهای من اون دنیا توشه ی راه بابام باشه

شایدقسمت نبود...شب آخری خواب بدی دیدم خواب انارترش...واین نشانه حزن و اندوهه کاش

نمیخوابیدم...روز آخری ...بمونه برای بعد...


دخترکی که همیشه دلواپس باباشه

 

هنوز مرابجان تو قسم میدهند...

می بینی؟؟؟

تنها من نیستم که رفتنت راباور نمیکنم!!!

 

نمیدونم چی بگم اصلن از کجاشروع کنم بابای من درعین حال که لاغر بود تیپ ورزشکار واستیل ورزیده ای 

داشت یادم نمیاد بابا مریض شده باشه یا بستری بشه جز برای پاش که گچ گرفتیم خوب

 شد.فک کنم20اسفند بود بابادچار حمله قلبی شد که داداش یاسربردش بیمارستان امام رضا

 آمل گفتن چن روزی باید توی مراقبت های ویژه بستری باشه بعدازاون مرخصه.ما اولش

 نمیدونستیم اسمش سکته. الهی بمیرم تا شنید دکتر گف بابات حمله قلبی خفیفی داشته

 بکلی روحیشو باخت.چقد از امراض و دوا و دکتر میترسید.ازاونجا گفتن قبل اینکه ببیرینش

 یه تست ورزش بدین بعد ببرینش چقدبابای من خوب دویید چقدنفس نفس زداما تا اومد

 پایین دیدم پرستارش ناراحته تندی به پرستار گفتم اگه هرچی هس بخودم بگین دیدم

 باصدای بلند گف یخده مشکوکه باید ببرینش برای آنژیوگرافی توی ساری.صب ساعت6 بود

 که باباروبردم ساری خیلی میترسید.باهاش حرف زدم گفتم باباجون من شجاع باش هیچی

 نیس بماند که باچه مشقتی تا اینجا اوردمشدکتر بابابهم گف خانم جعفرپور ناراحت نباش اکو

 آزمایش اینا همه چی خوب بود فقط چون تست ورزش مشکوک بود برا اطمینان آنژیو نوشتم

گف خیلی اگه خطرناک باشه با بالون حل میشه...گف با بالون حل میشه برای بابا توضیح

 دادم گفتم بابای من قوی باش تامث همیشه بهت افتخار کنم.

دسشو گرفتم شب باش حرفیدم توضیح دادم مراحل آنژیو رو انگاری از ترسش کم شده بودخلاصه

 بردمش برای آنژیو وقتی اومد بیرون گفتم بابا خوبی؟گف آره زیاد سخت نبود.گفتم خداروشکر.

بهم گفتن باپدرت برو توبخش مراقب با شکیسه شنی رو تا3ساعت از رو پاش تکون نده

و10 ساعت هم باید به پاش بخوابه تا آخرش واستادم هرچنیخده کم حوصله بودسروصدامیکرد

اما بالاخره تموم شدگفتن صبحی دکترش میاد وسیدی آنژیو هم میده دست هرمریضی صب

 ساعت7رفتم بیمارستانش دلگیربوداحساس کردم درو دیوارش میخوان بابای منو مریض کنن.

اصن همه بیمارستانا دلگیربودن.اما من همون درو دیوارو قسم دادم توروخدا مراقب بابای من

 باشین نه به دیوارش مشت کوبیدم نه لگد به درش زدم.

ساعت شد11 دکتر رسیدپشت دربودم اجازه نمیدادن بعد رفتم داخل دکتر همونجا بالاسربابا

 گفت 3نا از رگات بستس باس عمل بشی...بابای بیچاره من انگار دنیا رو سرش خرابشده

 بود اشکاشو پاک کردم بش دلداری دادم.پشت سر دکتر همینکه میدوییدم کلی حرفم

 زیرلب بش میزدم رفتم ایستگاه پرستاری دیدم اونجا واستاده گف باباتون حتمن باید عمل

 بشه گفتم چراجلوی بابام اینارو گفتین؟گف ما نمیتونیم چیزی رو از مریضمون کتمتن کنیم.

گفتم آمل که بودیم دکترطبسی گفته با بالون حل میشهگف دکترش فکرشونمیکرد3تا از

رگاش بستس.الهی ب میرم پس تا حالا چه جوری نفس کشیده؟چه جوریخونش میرسید؟

سرموگذاشتم زمین مث ابربهاری های های گریه کردم دکتربابی رحمی بهم گف اینجا جای

آب قره گرفتن نیس .مشتمو گره کردم محکم کوبیدم به دیواردلم سوخت نه برای خودم برای

 بابام چون مطمین بودم بابا اگه از درد نمیره اما ترس اونو داغون میکنه.اشکامو پاک کردم

و رفتم پیش بابا بش گفتم توروخدا ناراحت نباش همه چی درس میشه گف من میدونم میرم

 گفتم نه بابا قوی باش.روحیشو باخته بود رنگش زردبود.اومدم وسایلاشو جم کنم 

بریم دیدم  داداش یاسر رسید.باهم کارای ترخیصشو انجام دادیم گفتن که عملش اورژانسی

 نیس بعدتعطیلات عید بیاین وقتی میومدم به درش هم لگد زدم نه تنها دردم کم نشد که بدتر

 هم شدکسی از قلب کوچیک من چه میدونست؟چه میدونستن من چی میکشم؟حتی به

گریه هام خندیدناومدیم آمل از خودم بیشتر ازش مراقبت کردم.گف من عمل نمیکنم.گفتم

 باشه بابا توفقط آرم باش داروهاتم بخور کمتر حرف بزن باشه عمل نمیخاد.پروندشو باسیدی

 قلب بابابردم پیش دکتر طبسی.اول نشناخت بعدن گفهمون مریضی که برا رفتن به خونه

 بی تابی میکرد؟گفتم آره آره من دختر همون بابام بی تاب تر ازخودش اومدم دمبال کاراش

 گف نه بابا حتمن باید عمل بشه گف رگ اصلی بابا با دوتا بغلی بسته...

جشن خواهرم فک کنم ده  فروردین بودحسینم اومده بود مرخصی...باباخوشحال بود ولی

 نه اونقدری که عروسی داداش بش خوش گذشت اما خب معلوم بود که به آرزوش رسیده

 گفتم خدایا بابای من خوب بشه تو جشن منم توی آینده حالا هروقت که موقش شد همینجوری

 خوشحال ببینمش.دوروز بعدازجشن هدیه بودکه ازبیمارستان ساری برام زنگیدن باباروبیار.

باباگف نمیام.داداش گف من یه دکتری میشناسم که توی تهران بوده اما حالابابل میادوزیادتهران

نیست."دکتروفایی"رفتم تحقیق کردم همسایه خالجون که موقع نماز بود زنگیدم اونم خیلی

 تعریفشو میکرد. گفتن انگلستان درس خونده و تهران مطب  داشته والان برا خودش

 اسمی بهم زده وبیمارستان روحانی بابل هرازگاهی سرمیزنه اتفاقن یکی ازبستگان باباهم قبل

 عید عمل کردو یکی دیگه بچه های شهرک بودن...خلاصه رفتم بیمارستان روحانی گفتن عمل داره

یخده وایسادم دیدم طاقت ندارم رفتم به منشی گفتم کی میاد گف صبرکن میاد.دراتاقشو زدم گف

 بفرمایید رفتم داخل گف1رب دیگه بیاخلاصه کلی حرف وترس و که چرا تاحالا عملش نکردین؟

وضع بابات خیلی خطرناکه همین امروز بیارش حس کردم بیشترازخودم برای مریضش نگران بود.

چون تابرسم ایستگاه پرستاری به بچه هازنگ زدکه خانم چعفرپوربگین مریضشوبدازظهربیاره.

رفتم خونه با مامان حرف زدم که باباباحرف بزنه بلکه قانع بشه آخه انقد که من نگراتنش بودم

 بخداخودش نبود.حتی سراین قضیه دعوامون شده بودبش گفتم باباتو اگه دلت براخودت بسوزه

من بیشتردلم میسوزه اما وقتی توعین خیالت نیس منم  بی خیال میشمااا...بخداعین بچه ها

 دمبالش میدوییدم تا داروهاشو بش بدم.بابای من خیلی خوش صحبت بودبش گفتم دکتر گفته که

 زیاد حرف نزنی از من میرنجید.گفتم بابابقران بخاطرخودت میگم.برخلاف مامان بابا اصن بامریضی

 و پرهیزودکترواینچیزا میونه خوبی نداشت.بابارو نیمه راضی کردیم گف باشه فردامیریم.به فرداهم

 قانع بودم ولی اصلن طاقت اینو نداشتم که وقتی بیرونم یاسرکارم با استرس باشم و هرلحظه

 بهم خبربده که بابات افتاده یه گوشه و دیگه نفس نمیکشه.فرداشدمارفتیم برای عمل.آره

 دقیقن 20فروردین بود که بابارفت اتاق عمل...

منومامی دادش یاسر وآجی فاطمه بودیم که داداشم بنده خدا ظاهرن دیشب حرکت بوده که

 اونروز صبح رسیدباباخیلی خوشحال بود.بخدا تا داداشو دید انگار از این رو به اون روشد.

برای هرکاری به داداش میزنگیدم  اما ظاهرن طاقت نیورد و پاشد اومد...وقتی تخت بابامیرفت

 تو اتاق عمل برا مادس بلند کردو رفت...

بقیش بمونه یه وقت دیگه...با اینکه خیلی خلاصه کردم بازم تموم نشد...

هیچوقت تموم نمیشه این زخمی که به قلبم خورده تا ابد پاک شدنی نیس فقط همینو بگم جای امضا

بابا توی جشن من برای همیشه خالی موند...دیگه اصلن جشنی معنا نداره


آمدبهاران

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟


با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را ...


                سال نو همگی مبارک

قرارنبود...

سال داره تازه میشه بعبارتی داره سال نومیاد ماچقد نو شدیم چقد تازه شدیم؟

تازه شدن چیه؟نوشدن یعنی کلاس گذاشتن و به بغلی ها فخر فروختن؟

اصلن چه چیزایی قراره انجام بدیم که نوشدن رو نشون بدیم.چه چیزهایی قراربود انجام

بدیم که ندادیم؟چه قرارهایی قرارنبود اما ما قرار کردیم؟؟؟

تاچه حدبقرارامون مهربی قراری زدیم که قرارای آینده رو پایبندداشته باشیم؟؟؟

قرار نبودتا نم بارون زد، دستپاچه شیم و زود ی چتر پلاستیک رو سر‌ بگیریم ک

نکنه مث کلوخ آب شیم. قرار نبوده اینقده دور شویم و مصنوعی،ناخنای مصنوعی،

دندونای مصنوعی،خنده های مصنوعی، آواز‌ای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

هر چی فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبودما اینطوری با بغل دستیامون رقابت کنیم تا

 اثبات کنیم موجود بهتریم.این همه مسابقه و مقام و رتبه شاخ وشونه کشیدن براچی؟

قرار نبودکه همه از دم درس خونده شیم،از دم دکترا بدست بروی زمین خدا راه بریم

بعید می دونم راه بشری از دانشگاه ها و مدرکای ما رد بشه

باید یکی هم باشه که گوسفندا رو هی کنه، دراز بکشه نی لبک بزنه باسوزم بزنه.

قرار نبوده این ‌همه تومحاصره سیمان و آهن،طبقه روی طبقه بریم بالا

قرار نبود اینهمه میز و صندلی‌ِ کارمندی رو زمین وجود داشته باشه بی شک این همه

 کامپیوتر و پشتای غوز کرده آدمای ماسیده هم هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

تا بحال بیل زدین؟باغچه هرس کردین؟آلبالو و انار چیدین؟

کلاً خسته از یروز کار یَ برختخواب رفتین؟

آخ که با هیچ خواب دیگه ای قابل قیاس نی.این چشا برا نور مهتاب یا

 نور ستاره ها ی کویر،برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردون،برا خیره شدن به آب روون

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره موندن به نور مهتابی

 مانیتورها آفریده نشدن.

قرار نبوده خروسا دیگ بهیچ کارنیان و ساعتهای دیجیتال بجاشون صبخونی کنن.

آواز جیرجیرکای شب نشین حکمتی داشته حتماً،که شاید لالایی طبیعت باشه برا بخواب

رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشیمو این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشه.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نون،بشه همه داروندار زندگیمون

همه دغدغه ‌زنده بودنمون.قرار نبودکنار هم بودنو زادو ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب

 و غریب و دادگاهو مهرو حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشه

قرار نبوده اینطور از آسمون خدادورشیم و سی‌ سال بگذره از عمر‌مون و ۱شبم زیرطاق

ستاره ها نخوابیده باشیم.قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب

و گرما و محبتش، زره بگیریمو جنگ کنیم.

قرار نبودچهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پاهامون۱بارم بواسطه کفش لاستیکی

یا چرمی۱مسافت صد متری روبا زمین معاشرت نکرده باشه.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشونه سفت بغل کردن و بوسیدن و

دوست داشتن برا هم بفرستیم ...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دونم، اما همینقدمی‌دونم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مون رو آشفته‌ و سردرگم کرده !

اونقد که فقط می‌دونیم خوب نیستیم، از هیچ چی راضی نیستیم، اما سر در نمیاریم چرا ؟؟؟

حالاناچه حدبه قرارهامون پایبندبودیم و چقدقرارنبوده هارو انجام دادیم؟؟؟

پیشاپیش سال نورو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم ایشالاسال خوب وپربرکتی باشه براهمتون

 

قـدرت کلمـات را دسـت کـم نگیـریم


به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت

به جای
خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده

به جای
بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای
فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای
پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای
دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای
ببخشید که مزاحمتان شدم؛ بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای
گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود

به جای
دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای
قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای
شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه
به جای
فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی دارم

به جای
بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای
مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای
جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای
مسئله ربطی به تو ندارد؛ بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم

به جای
من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای
زشت است؛ بگوییم :‌ قشنگ نیست

به جای
چرا اذیت می‌کنی؛ بگوییم :‌ با این کار چه لذتی می‌بری

به جای
غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای
متنفرم؛ بگوییم : دوست ندارم

به جای
دشوار است؛ بگوییم : آسان نیست


به جای جملاتی از جمله چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چراتوهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟

بگوییم:
سلام به روی ماهت، چقدر خوشحال شدم تو را دیدم، همیشه در قلب من هستی ...